برای بهترینم

میان این همه فرض های به درد نخور دنیا

فرض کن تو هنوز دوستم داری و یکی از همین روز ها

دلت برایم تنگ میشود

فرض کن

هیچ وقت نرفته ای

وتمام این سالها که نبودی

شوخی کرده ای

فرض کن

دنیا هنوز به ادم های خیال پرداز وفادار است

و تو

میان چند میلیارد احتمال موجود

یکی از همین روزها

دلت برای من تنگ میشود

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت1:16 PMتوسط باران | |


بازهم ترک خوردم و هیچ نگفتم

باز هم سوختم و ناله نکردم

ای کاش می دانستم جرم من از زندگی چیست که این گونه می سوزم؟

چگونه بگویم دردی را که تمام وجودم را فرا گرفت و سوختم؟

چگونه بگویم؟

چگونه بگویم که چه سخت است شنیدن در مورد بهترینت از زبان آن کس که می خواهد بهترینت بهترین او باشد؟

چه سخت است که بشنوی و بخواهی آرام کنی آن کسی را که بهترینت را برای خودش می خواهد.

چه بگویم چه دردی است شنیدن احساسی که تا دیروز مال من بود و یا تصور میکردم که مال من است

چه کسی میداند که چه زجری کشیدم وقتی دستان آن کسی را که روشنایی نگاهم را از من ربود نوازش کردم؟

چه کسی می داند که فرو ریختن تنها بازمانده غرورم چه سخت بود و مرگبار؟

چه کسی می داند چگونه بهترینم را بخشیدم؟

چه کسی می داند ؟

چه کسی می داند ؟

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت10:54 PMتوسط باران | |

از نبودن تو ،
تا شبهایی که به یادت سحر نشد . . .
از زخم هایی که به جانم افتاده است ،
تا لحظه ی خواستن چشمهایت . . .
راهی نمانده است .
اما بی تو ،
آرزوهایم خفه شده اند ،
ذره ذره جان دادند تا به اینجا که نیستی برسم . . .
مثل همین لحظه که می نویسم برایت ،
من مانده ام ،
با یادی که از حضورت ساخته ام در یادم . . .
من و نبودن و نبودن و نبودنت . . . . .
اما بی خیال !
جایی دیگر تو را خواهم جست ،
شاید جایی دیگر ، خیلی دور ، خیلی نزدیک . . .

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت8:43 PMتوسط باران | |

 

طاقت تنهايي براي هر موجودي  وحشتناك

براي هر كس كه مي خواد نفس بكش

تنهايي براي آدم هايي خوبه كه مرده باشند كه ديگه نباشند.

شايد به خاطر همين من تنهام

شايد به خاطر همين...

 شايد من مرده ام

يك مرده اي كه فقط روي دو پا راه ميره ...

اما كسي احساسش نمي كنه...

منم مرده ايي هستم كه هيچگاه متولد نشدم

هيچگاه نبودم

فقط...

فقط اومدم كه بدونم تنهام

فقط تنهام

تنهاي تنها

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت10:50 AMتوسط باران | |

خودم هم....

 نمی دونم چی می خواهم؟

دنبال چی هستم؟

جالب آدم ها...

احساساتشون ....

حرفهاشون...

وقتی به کارهاشون فکر می کنم...

وقتی نگاهشون می کنم...

اما آنها نگاه من را نمی بینند...

وقتی دلم می خواد که باهاشون حرف بزنم

اما آنها عزیز یک نفر دیگه ...

وقتی می خواهم کنارش بنشینم

اما او...

از بودن با من در عذاب است..

وقتی...

دیگه آرزویی نیست

دیگه خواسته ای  نیست

جز اینکه سرت و بگذاری و دیگه...

اما من دوست دارم بدون اینکه سرم و بگذارم دیگه نباشم

دوست دارم ایستاده بمیرم

ایستاده

ایستاده

ایستاده

دوست دارم ایستاده بمیرم

+نوشته شده در دوشنبه دهم آبان 1389ساعت4:6 PMتوسط باران | |

 

 


يك روز بلند آفتابي

در آبي بي كران دريا

امواج ترا به من رساندند

امواج ترانه بار تنها


چشمان تو رنگ آب بودند

آندم كه ترا در آب ديدم

در غربت آن جهان بي شكل

گوئي كه ترا به خواب ديدم


از تو تا من سكوت و حيرت

از من تا تو نگاه و ترديد

ما را مي خواند مرغي از دور

مي خواند بباغ سبز خورشيد

 

در ما تب تند بوسه مي سوخت

ما تشنة خون شور بوديم

در زورق آب هاي لرزان

بازيچة عطر و نور بوديم

 

مي زد, مي زد, درون دريا

از دلهرة فرو كشيدن

امواج, امواج ناشكيبا

در طغيان بهم رسيدن

 

دستانت را دراز كردي

چون جريان هاي بي سرانجام

لب هايت با سلام بوسه

ويران گشتند روي لب هام


يك لحظه تمام آسمان را

در هاله ئي از بلور ديدم

خود را و ترا و زندگي را

در دايره هاي نور ديدم


گوني كه نسيم داغ دوزخ

پيچيد ميان گيسوانم

چون قطره ئي از طلاي سوزان

عشق تو چكيد بر لبانم


 

آنگاه ز دوردست دريا

امواج بسوي ما خزيدند

بي آنكه مرا بخويش آرند

آرام ترا فرو كشيدند


پنداشتم آن زمان كه عطري

باز از گل خواب ها تراويد

يا دست خيال من تنت را

از مرمر آب ها تراشيد


پنداشتم آن زمان كه رازيست

در زاري و هايهاي دريا

شايد كه مرا بخويش مي خواند

در غربت خود , خداي دريا

 


 بهترینم می دانی چه می گویم؟

یادت هست؟

؟؟؟

دریا دریا دریا...

+نوشته شده در دوشنبه دهم آبان 1389ساعت3:43 PMتوسط باران | |

 

 


 

درون تو صدایی هست که تمام روز در وجود تو زمزمه می کند

حس میکنم این درسته، می دانم این یکی غلطه ؟!

نه معلم، نه واعظ ، نه پدر و مادر و نه دوست و هیچ آدم عاقلی

نمی تواند بگوید چه چیز درست است و چه چیز غلط

تنها به صدای درونت گوش کن

( شل سیلور استاین )

 

+نوشته شده در دوشنبه دهم آبان 1389ساعت3:35 PMتوسط باران | |

 


 

بگـذار آدمهـا تا میتوانند سنگ بـاشند ، تـو از نـژاد چشمــه بــاش . . . (زرتشت)

 

+نوشته شده در دوشنبه دهم آبان 1389ساعت3:34 PMتوسط باران | |

 

 



من از تو لبریز بودم

وقتی توی خسـتگـیهـایم گـمـت کردم

وقتی توی کوچه بی بازگشت شیدایی

عاشق کُشی ، شهـامـت شد

و تو قدّاره کِش کوچه شدی

حالا از من لاشه ای مانده

نــه دلی که بیـقـراری کند

نــه چــشــمی که چــشــم انتظــاری

و تو تیـغــت را زمین بگذار

عاشـقی نمانده است

که قدّاره کِشی!

راستش را بخواهی

هنوز هم دلم زیر اینهمه خاک

برای تو تنگ می شود

هنوز هم . . .

 

+نوشته شده در دوشنبه دهم آبان 1389ساعت3:33 PMتوسط باران | |

 

 


 

تلنبار خاطرات خاک گرفته ام را

اگر می خواهی جستجو کنی

به حتم در میان پستو های بی حوصلگی ام می یابی

اما بی محابا در نزن که گرد دلم

تا ابد به سرفه ات می اندازد

و عزای سیاه پوشش به گریه ات!

آرام که آمدی

اول از آینه تنهایی بپرس از کدام سو

آنگاه به نرمی قدم بردار

که ناگزیر تخته های زوار در رفته روحم

پای برهنه ات را خراش نیندازد

به گمانم جایی برای تکیه کردن نیست

تنها شانه های پوشالی مترسک خنده هایم

که آن هم استراحت گاه ناامنی است

آخر بارها هجوم سخت کلاغ های سیاه را دیده است

تصمیم با خودت ...

هنوز هم جستجوی خاطراتم را در سر می پرورانی؟

 

 

+نوشته شده در دوشنبه دهم آبان 1389ساعت3:31 PMتوسط باران | |

 

 

شتاب مكن

كه ابر بر خانه ات ببارد

و عشق در تكه اي نان گم شود

هرگــز نتــوان

آدمـي را به خانه آورد

آدمي در سقـوط كلمات

سقــوط مي كند

و هنگام كه از زمين برخيزد

كلمات نـارس را

به عابران تعـارف مي كند

آدمي را توانايـي عشق نيـست

در عشق مي شكنــد و مي ميــرد

(احمدرضا احمدی)

+نوشته شده در دوشنبه دهم آبان 1389ساعت3:30 PMتوسط باران | |

 

زندگی آدمها شده نگاه به پنجره


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه هشتم آبان 1389ساعت0:35 AMتوسط باران | |

 

من صدای بسته شدن پنجره را از پس دیوار های سنگی می شنوم

باز هم یکی رفت باز هم شکسته شد.

می دانم که دیگر پنجره باز نخواهد شد و می دانم که دیگر نمی آیی

اما نمی دانم چرا زیر آن پنجره خاموش می نشینم

شاید مرا در پس کوچه های سرد و تاریک در حالی که به تو خیره شده ام ببینی

+نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت1:42 PMتوسط باران | |

 

امشب...

 

امشب باز از آن شب هایی است که ترس از مرگ مرا به زندگی باز گرداند.

امشب باز از آن شب هایی است که صد ها افسوس می خورم بر آنچه گذشت و کاش های بیشمار.

امشب باز از آن شب هایی است که صدای تاریکی را از پس پنجره می شنوم.

امشب باز از آن شب هایی است که برای یافتن ستاره ای هرچند کوچک به آسمان خیره شده ام.

امشب باز از آن شب هایی است که باز تنهایم و باز می گریم.

امشب باز از آن شب هایی است که صدای مهربان بهترین را نشنیدم و به نداشته هایم اندیشیدم.

امشب من آخرین ساقی شدم

فرو ریختم و شکستم و اشک ریختم

امشب تمام نشانه ها را پاک کردم و حرف های آخرین را نوشتم و بهترین را به بهترین سپردم و آمدم

آمدم که بنگارم از بهترین برای بهترین

امشب زانو زدم و دستانم را به سویش دراز کردم و گفتم

ای بهترین

بهترین را به بهترین هدیه کن و قلبش را تنها مگذار

و آنچه که می خواهی برایش بخواه

و دستانش را مایه خیر کن و روحش را جلا ء بده

 

امشب من آخرین ساقی شدم

اشک ریختم و خندیدم و دست بر دعا بردم

زندگی یعنی همین

 

امشب باز از آن شب هایی است که باز تنهایم و باز می گریم.

زندگی یعنی همین

+نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت5:9 AMتوسط باران | |