|
میان این همه فرض های به درد نخور دنیا فرض کن تو هنوز دوستم داری و یکی از همین روز ها دلت برایم تنگ میشود فرض کن هیچ وقت نرفته ای وتمام این سالها که نبودی شوخی کرده ای فرض کن دنیا هنوز به ادم های خیال پرداز وفادار است و تو میان چند میلیارد احتمال موجود یکی از همین روزها دلت برای من تنگ میشود
بازهم ترک خوردم و هیچ نگفتم باز هم سوختم و ناله نکردم ای کاش می دانستم جرم من از زندگی چیست که این گونه می سوزم؟ چگونه بگویم دردی را که تمام وجودم را فرا گرفت و سوختم؟ چگونه بگویم؟ چگونه بگویم که چه سخت است شنیدن در مورد بهترینت از زبان آن کس که می خواهد بهترینت بهترین او باشد؟ چه سخت است که بشنوی و بخواهی آرام کنی آن کسی را که بهترینت را برای خودش می خواهد. چه بگویم چه دردی است شنیدن احساسی که تا دیروز مال من بود و یا تصور میکردم که مال من است چه کسی میداند که چه زجری کشیدم وقتی دستان آن کسی را که روشنایی نگاهم را از من ربود نوازش کردم؟ چه کسی می داند که فرو ریختن تنها بازمانده غرورم چه سخت بود و مرگبار؟ چه کسی می داند چگونه بهترینم را بخشیدم؟ چه کسی می داند ؟ چه کسی می داند ؟
از نبودن تو ،
طاقت تنهايي براي هر موجودي وحشتناك براي هر كس كه مي خواد نفس بكش تنهايي براي آدم هايي خوبه كه مرده باشند كه ديگه نباشند. شايد به خاطر همين من تنهام شايد به خاطر همين... شايد من مرده ام يك مرده اي كه فقط روي دو پا راه ميره ... اما كسي احساسش نمي كنه... منم مرده ايي هستم كه هيچگاه متولد نشدم هيچگاه نبودم فقط... فقط اومدم كه بدونم تنهام فقط تنهام تنهاي تنها
خودم هم.... نمی دونم چی می خواهم؟ دنبال چی هستم؟ جالب آدم ها... احساساتشون .... حرفهاشون... وقتی به کارهاشون فکر می کنم... وقتی نگاهشون می کنم... اما آنها نگاه من را نمی بینند... وقتی دلم می خواد که باهاشون حرف بزنم اما آنها عزیز یک نفر دیگه ... وقتی می خواهم کنارش بنشینم اما او... از بودن با من در عذاب است.. وقتی... دیگه آرزویی نیست دیگه خواسته ای نیست جز اینکه سرت و بگذاری و دیگه... اما من دوست دارم بدون اینکه سرم و بگذارم دیگه نباشم دوست دارم ایستاده بمیرم ایستاده ایستاده ایستاده دوست دارم ایستاده بمیرم
در آبي بي كران دريا امواج ترا به من رساندند امواج ترانه بار تنها آندم كه ترا در آب ديدم در غربت آن جهان بي شكل گوئي كه ترا به خواب ديدم از من تا تو نگاه و ترديد ما را مي خواند مرغي از دور مي خواند بباغ سبز خورشيد در ما تب تند بوسه مي سوخت ما تشنة خون شور بوديم در زورق آب هاي لرزان بازيچة عطر و نور بوديم مي زد, مي زد, درون دريا از دلهرة فرو كشيدن امواج, امواج ناشكيبا در طغيان بهم رسيدن دستانت را دراز كردي چون جريان هاي بي سرانجام لب هايت با سلام بوسه ويران گشتند روي لب هام در هاله ئي از بلور ديدم خود را و ترا و زندگي را در دايره هاي نور ديدم پيچيد ميان گيسوانم چون قطره ئي از طلاي سوزان عشق تو چكيد بر لبانم آنگاه ز دوردست دريا امواج بسوي ما خزيدند بي آنكه مرا بخويش آرند آرام ترا فرو كشيدند باز از گل خواب ها تراويد يا دست خيال من تنت را از مرمر آب ها تراشيد در زاري و هايهاي دريا شايد كه مرا بخويش مي خواند در غربت خود , خداي دريا
بهترینم می دانی چه می گویم؟ یادت هست؟ ؟؟؟ دریا دریا دریا...
درون تو صدایی هست که تمام روز در وجود تو زمزمه می کند حس میکنم این درسته، می دانم این یکی غلطه ؟! نه معلم، نه واعظ ، نه پدر و مادر و نه دوست و هیچ آدم عاقلی نمی تواند بگوید چه چیز درست است و چه چیز غلط تنها به صدای درونت گوش کن ( شل سیلور استاین )
وقتی توی خسـتگـیهـایم گـمـت کردم وقتی توی کوچه بی بازگشت شیدایی عاشق کُشی ، شهـامـت شد و تو قدّاره کِش کوچه شدی حالا از من لاشه ای مانده نــه دلی که بیـقـراری کند نــه چــشــمی که چــشــم انتظــاری و تو تیـغــت را زمین بگذار عاشـقی نمانده است که قدّاره کِشی! راستش را بخواهی هنوز هم دلم زیر اینهمه خاک برای تو تنگ می شود هنوز هم . . .
تلنبار خاطرات خاک گرفته ام را اگر می خواهی جستجو کنی به حتم در میان پستو های بی حوصلگی ام می یابی اما بی محابا در نزن که گرد دلم تا ابد به سرفه ات می اندازد و عزای سیاه پوشش به گریه ات! آرام که آمدی اول از آینه تنهایی بپرس از کدام سو آنگاه به نرمی قدم بردار که ناگزیر تخته های زوار در رفته روحم پای برهنه ات را خراش نیندازد به گمانم جایی برای تکیه کردن نیست تنها شانه های پوشالی مترسک خنده هایم که آن هم استراحت گاه ناامنی است آخر بارها هجوم سخت کلاغ های سیاه را دیده است تصمیم با خودت ... هنوز هم جستجوی خاطراتم را در سر می پرورانی؟
شتاب مكن كه ابر بر خانه ات ببارد و عشق در تكه اي نان گم شود هرگــز نتــوان آدمـي را به خانه آورد آدمي در سقـوط كلمات سقــوط مي كند و هنگام كه از زمين برخيزد كلمات نـارس را به عابران تعـارف مي كند آدمي را توانايـي عشق نيـست در عشق مي شكنــد و مي ميــرد (احمدرضا احمدی)
زندگی آدمها شده نگاه به پنجره
من صدای بسته شدن پنجره را از پس دیوار های سنگی می شنوم باز هم یکی رفت باز هم شکسته شد. می دانم که دیگر پنجره باز نخواهد شد و می دانم که دیگر نمی آیی اما نمی دانم چرا زیر آن پنجره خاموش می نشینم شاید مرا در پس کوچه های سرد و تاریک در حالی که به تو خیره شده ام ببینی
امشب... امشب باز از آن شب هایی است که ترس از مرگ مرا به زندگی باز گرداند. امشب باز از آن شب هایی است که صد ها افسوس می خورم بر آنچه گذشت و کاش های بیشمار. امشب باز از آن شب هایی است که صدای تاریکی را از پس پنجره می شنوم. امشب باز از آن شب هایی است که برای یافتن ستاره ای هرچند کوچک به آسمان خیره شده ام. امشب باز از آن شب هایی است که باز تنهایم و باز می گریم. امشب باز از آن شب هایی است که صدای مهربان بهترین را نشنیدم و به نداشته هایم اندیشیدم. امشب من آخرین ساقی شدم فرو ریختم و شکستم و اشک ریختم امشب تمام نشانه ها را پاک کردم و حرف های آخرین را نوشتم و بهترین را به بهترین سپردم و آمدم آمدم که بنگارم از بهترین برای بهترین امشب زانو زدم و دستانم را به سویش دراز کردم و گفتم ای بهترین بهترین را به بهترین هدیه کن و قلبش را تنها مگذار و آنچه که می خواهی برایش بخواه و دستانش را مایه خیر کن و روحش را جلا ء بده امشب من آخرین ساقی شدم اشک ریختم و خندیدم و دست بر دعا بردم زندگی یعنی همین امشب باز از آن شب هایی است که باز تنهایم و باز می گریم. زندگی یعنی همین
|
About
روزی از روزها ، شبی از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد اما می خواهم هر چه بیشتر بروم تا هرچه دورتر بیفتم تا هرچه دیرتر بیفتم ، هر چه دیرتر و دورتر بمیرم ، نمی خواهم حتی یگ گام یا یک لحظه پیش از آنکه می توانسته ام بروم و بمانم ، افتاده باشم و جان داده باشم.
Home
|